خرید بک لینک
به نام خدا جاری جان سرخ کن ش را گذاشته بود در دیوار که بفروشد - چقدر حرف و لبخند دارم ازین چیز فروختن ها و خریدن ها در دیوار - آقایی زنگ زده بود که خانم سالمه؟ خراب نیست؟ صحبت ها را که کرده بودند گفته بوده من سرایدارم توی زعفرانیه. برای خانمم میخوام. تخفیف بدین به ما. سر قیمت که کنار آمدند خیلی راحت گفته پس با آژانس بفرستید. بعد هم پول را کارت به کارت کرده و تمام. جاری جان که برایم از صداقت و سادگی مرد گفت، که بی هیچ مدرکی اعتماد کرده بوده به یک شماره در یک سایت، دویست هزار تومان پول ریخته بوده در حالی که اگر طرف مقابلش نمی فرستاد، یا می فرستاد و سالم نبود

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 1:58

به نام خدا رفته بودیم برای فاطمه صندلی غذا بگیریم. صد و هشتاد درجه که از خانه مان می چرخیدیم، بیش از کمی بالاتر، چهارباغ بود. برای همین هماهنگ کردم و آخرشب رفتیم که کمتر توی ترافیک بمانیم. طبق من معمول من پیاده نشدم که باز آن وسواس های عجیب لحظه قطعی شدن خرید سراغم نیاید. آقای همسر که رفت داخل خانه دلم شور افتاد. هرچند اصلا به قیافه آدمی که آمد دم در نمی خورد، باز هم استرس گرفته بودم. اگر بلایی سرش بیاورند این وقت شب دستم به کجا بند است؟ دقیقه ها می گذشت و آقای همسر نمی آمد. پنج دقیقه... ده دقیقه... یک ربع... هی با خودم حساب میکردم مگر یک باز و بسته کردن صندلی

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 1:57

به نام خدا

سر یک ماجرایی، پنج شش تا آهنگ توی لپتابم دارم. یکی ش آهنگ پرده نشین است. هرازگاهی که یادم می افتد همچین چیزی توی فایل ها هست، همان طور که کارم را میکنم میگذارم بخواند:اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

امشب هم گذاشتم و آمدم سراغ وبلاگم. حواسم نبود و تمام که شد رفت آهنگ بعدی. چارتار بود که با هیجان میخواند: آشوبم... آرامشم ... تویی..

به آقای همسر گفتم تو ازین عینک بزرگ کایوچویی ها بزن، منم مانتو گل گلی می پوشم اینجا بشه شهر کتاب :)

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 12:45

صفحه بندی